تبليغاتX
بهاره دوست داشتم
کسی که دل به تو بست بیهوده شکست
 
فکر نمی کردم که تا آخرای برج ۵ هم تو کفت بودم.

نمی دونم چرا امشب یاد این وبلاگ افتادم.اولین وبلاگمون.

خیلی مسخرس که یکی بیاد بت بگه بی تو هرگز و بعد از یه مدت بگه با تو اصلا!!! من مثل تو نیستم که تحمت بزنم بگم که کار کار اینو اونه و از این جور چیزا

یه خبر ولی اول یه یاد آوری کنم برات.یادته که گفتی من درآمدم خوب نیست؟ و کمه و از این بهونه ها؟

حالا یه شرکت زدم و کار پخش عمده قطعات و لپ تاپ و از این چیزا رو انجام میدم تازه شروع کردم ولی توی همین یه ماه از یه شهرستان فقط حدود ۴۰۰ هزار تومان سود گیرم اومده.ایشالا درآمدم به ماهی بش از یک میلیون هم میرسه البته چند روز پیش یه ک قیمتا رفته بالا و سود من هم کمتر شده ولی به هرحالا خدا رو شکر.

درحالی که سعی کردم حتی توی ذهنم بت تحمت نزنم و ازت متنفر نشم سعی کردم فراموشت کنم. راستش موفقم شدم. گاهی هم که یادت میوفتم دوتا کار میکنم یکی شکر خدا که بات ازدواج نکردم و یکی هم آرزو برای خوشبختید.من نامرد نیستم که بخوام بدتو از خدا بخوام.

ولی یه چیزی رو خوب بم فهموندی.

اولین عشق بهترین نیست

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم بهمن 1387  |
 خبر...

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته – بی گمان – برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد.....
رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق ! هق!...تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که......نه!نفرین نمی کنم....نکند
به او -که عاشقش بوده ام -زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 دلتنگی

دلتنگی

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون منم از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشیان بود با منو

هم نشینو، هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود، توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمدو در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش بر عشق، پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست  دل

بی تو شامه بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

درپی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون توی محمور حمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

برلبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس در دلم جایی نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچون عشق من، هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شوهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی ناب بود

روزگار....

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختیه مارا نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت  و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خونه من است

ختم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد زین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول این رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت، فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کسست

باش با او، یاد تو مارا بسست

باش با او، یاد تو مارا بسست

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 
 
بالا